

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۷
دل بیقرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری
به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد
تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید
تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی
سخن پدر نگویی هوس پسر نداری
به مثال آفتابی نروی مگر که تنها
به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دل بیقرار و نا آرام انسان میپردازد و میپرسد که چرا دل خود را به حال خود رها نکرده و به جستجوی استقرار اصلی خود نمیرود. او به توصیف حالاتی از زندگی میپردازد که در آن آدمی فاقد روشنایی و نشاط است؛ از دم سحر و زندگی گلها سخن میگوید تا به ناکامی در به دست آوردن زیباییها و زیبایی خود اشاره کند. شاعر به نشانههای جدایی از حقیقت و اتصال به عشق الهی اشاره کرده و تأکید میکند که بدون درک عمیق و متصل شدن به نور حقیقت، انسانی تنها و غمگین باقی میماند. در نهایت، او انسان را به درک عمیقتر از زندگی و پیوستن به جمال الهی فرامیخواند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
