

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۲
چو یقین شدهست دل را که تو جان جان جانی
بگشا در عنایت که ستون صد جهانی
چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش
به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر
همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت
که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
چه سماعهاست در جان چه قرابههای ریزان
که به گوش میرسد زان دف و بربط و اغانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان محبت و عشق الهی میپردازد و بیان میکند که دل پس از یقین به این محبت، باید در برابر این عنایت و رحمت باز شود. او از چگونگی فراق و وصال صحبت میکند و توصیف میکند که ذوق و شادی در نزدیکی معشوق چگونه جان را تازه میکند. فضای شعر به جشن و سرور اشاره دارد؛ جایی که گلستانی از شادی و خوشی با صحنههایی از سماع و هنرنمایی مستان پر شده است. شاعر سپس به مقامات بلند و دور از دسترس و اهمیت دینی و معنویاشاره میکند و در نهایت از تأثیر درخشان وجود معشوق بر جهان سخن میگوید. این اثر با تصاویری از جستجو و قدردانی از عشق و محبت الهی همراست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
