

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی
نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید
که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خندهاش شکفتی
به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و دلربایی معشوق میپردازد و ابراز عشق را در کلماتش به تصویر میکشد. او معشوق را منبعی از شادی، زیبایی، و زندگی میداند که همه چیز به سوی او کشش دارد. شاعر بیان میکند که دلها و طبیعت تحت تأثیر عشق و حضور او تغییر میکنند و به نشاط و خوشی مبدل میشوند. او به تأثیر عمیق معشوق بر دل و روح انسان اشاره میکند و او را سرآغاز شوق و خوشی و آرامش برمیشمارد. در نهایت، معشوق برای شاعر منبع امید و وفاست که سرنوشت را میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
