

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۷
چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
تو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چرایی
چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی
تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعهها گشاده
به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته
شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این شعر به وصف جمال و جذبهی معشوق میپردازد و بیان میکند که معشوق چه تأثیر عمیقی بر جان و دل عاشق دارد. شاعر به ویژگیهای خاص معشوق اشاره میکند و از پرتو نورانی و لیاقتهای او میگوید که همه را مجذوب کرده است. عشق معشوق به مانند آتشی است که غمها را از بین میبرد و به عاشق زندگی و شور میبخشد. شاعر همچنین تأکید میکند که معشوق موجودی است فراتر از هیچ مقایسه و قیاسی و او را با زیباییهای دلانگیز توصیف میکند که قادر است جانها را زنده کند و فانیها را به بقا برساند. در نهایت، عشق به معشوق و تأثیر آن بر هستی و احساسات شاعر به زیبایی در این اشعار روایت میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
