

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۸
صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
به جواب هر سلامی که کنند جام داری
ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد
ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان
به درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان
به کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت
بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
