

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۸
صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
به جواب هر سلامی که کنند جام داری
ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد
ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان
به درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان
به کدام روی گویم که چو من غلام داری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش خویشکاری و عظمت محبوب خود میپردازد و از او به عنوان آتشی در دل خود یاد میکند که نور و حرارت او را حس میکند. او بر این باور است که این محبوب دارای مقام و جلالی است که حتی جانفشانی برایش نیز کافی نیست و همواره به او میگوید که همچنان بدهکار است. در این اشعار، شاعر حسرت و طولانیمدت بودن عشق را به تصویر میکشد و میگوید که محبوبش نهتنها بر دل او حکومت میکند، بلکه قدرتش بر دیگران نیز فراخوانده میشود. او به صفات والای محبوب اشاره کرده و در نهایت، توجه خدا را به خود جلب میکند تا او را به محبوبش برساند. شاعر از این عشق و وفاداری به عنوان یک نعمت الهی یاد کرده و بر تداوم آن تأکید میورزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
