

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸
در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر میخندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی ویژگیهای یک شخصیت خاص میپردازد که به دلیل خنده و خوشحالیاش در دل همه شادابی میآورد. این شخص، همچون بهاری تازه و گلهایی خندان، با چهرهای نورانی و جذاب، در دل جمعیت میدرخشد. او از درون آتش و دشواریها میگذرد ولی همچنان میخندد و بر مشکلات میتازد. علاوه بر این، شاعر به مفهوم وجود این شخصیت در کنار دیگران و تأثیرش بر محیط اطراف اشاره میکند، زیرا او بر تصمیمات و سرنوشتها تأثیرگذار است و همه را به سوی نور و امید رهنمون میکند. همچنین، او نماد رحمت و محبت است که دیگران را تحت تأثیر خود قرار میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
