

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۳
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که از این کوه نیاید تن کس را کمری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، به دعوت به آزادی و رهایی از قیدو بندهای دنیوی میپردازد. او فرزند خود را به سفر به دریای معانی و ارزشهای عمیقتر تشویق میکند و از او میخواهد که از تعلقات فانی و ظاهری دور شود. شاعر به او میگوید که از زندگی روزمره و محدودیتها جدا شود و به جستجوی حقیقت و عشق بپردازد. او با اشاره به شمس، بر اهمیت درک عمیقتر از زندگی تأکید میکند و یادآور میشود که همواره باید در جستجوی تجربیات نو و ناب بود. در نهایت، او از غروب و شروق زندگی میگوید و به متغیر بودن حالات انسان اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
