

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۷۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۴
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
که گریزید ز خود در چمن بیخبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش
که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند
تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند
کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی
پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای خود در مواجهه با وجودی الهی و جذاب میپردازد. او از نداهایی میگوید که او را به سمت وصال و شناخت عمیقتر دعوت میکند و انتظار ارواح مقدس را از معشوق احساس میکند. شاعر به خود یادآوری میکند که جذابیت معشوق نباید او را به سمت پراکندگی و انزوا هدایت کند. در انتها، او به شمس تبریز اشاره میکند و میگوید که این عشق و علاقه او را دچار شیرینی و شگفتی کرده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
