

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۲
تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی
ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی
پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی
هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد
گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی
ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب
زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی
ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در غزل به تأثیر عشق و زیبایی اشاره میکند و میگوید اگر تو همچون خورشید تیغی بزند، هرکس به تو میخندد و بر دلهای زخمی خندیده میشود. او به حالت از خود بیخود شدن و مستی عشق اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند آدمی را به اوج میرساند و شرم و ادب را از او میرباید. در ادامه، او به زیبایی چهره محبوب و تأثیر آن بر سایرین میپردازد و میگوید که در این خمره عشق، نیکبختی و شادابی میتواند به دست آید. در نهایت، شاعر دعوت به شجاعت و صراحت میکند تا از دستاوردهای عشق بهرهبرداری کنند و نور عشق را در زندگی بگسترانند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
