

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۰
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است
شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم
دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال عاشقانه خود میپردازد و بر ارتباط عمیقش با معشوق تأکید میکند. او از تلخی و شیرینی سخن میگوید و بیان میکند که هر چه معشوق بگوید برای او خوشایند است. عشق او به معشوق باعث میشود که عقل و خردش مختل شود و تنها به زیبایی و وجود او فکر کند. شاعر معشوق را به خورشیدی تشبیه میکند که نورش بر همه چیز میتابد و از او خواستار میشود که به آتش دل او توجه کند. او به گرمی و روشنایی وجود معشوق اشاره میکند و ابراز نگرانی میکند که در عالم عشق در خواب است و گنجایشی در زندگیاش نمیبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
