

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۸
باوفاتر گشت یارم اندکی
خوش برآمد دی نگارم اندکی
دی بخندید آن بهار نیکوان
گشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ من
سبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبحدم آن صبح من زد یک نفس
زان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشست
خاک شو تا بر تو بارم اندکی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجربههای عاشقانهاش میگوید و احساساتش را دربارهٔ یار و طبیعت وصف میکند. او توصیف میکند که با وفاتری که یارش نشان داده، حالش بهتر شده و روزگارش خندان شده است. با اشاره به زیباییهای بهار و گلها، ابراز میکند که زندگیاش دوباره رنگ و رونق گرفته و امیدواری در وجودش دمیده شده است. شاعر از یار میخواهد که به او مهلت دهد تا بتواند عشقش را به نحو مطلوبی ابراز کند و به رغم تمام این حس مثبت، در درونش در کشمکش با تردیدها و اعترافاتش به عشق قرار دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
