

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۵
خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
وز همه یاران تو زوتر برجهی
هست سرتیزی شعار شیر نر
هست دم داری در این ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست اگر خود در چهی
گر غروب آمد به گور اندرشدی
باز طالع شو ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت
پس بجنب ای قد تو سرو سهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأکید بر ضرورت تلاش و جنب و جوش در زندگی میپردازد و میگوید که اگر انسان کاهلی را کنار بگذارد، میتواند به موفقیتهای بیشتری دست یابد. او به قدرت و شجاعت انسانها اشاره میکند و آنها را به حرکت و جستوجو ترغیب میکند، زیرا در پس هر تلاش، توانمندیهایی نهفته است. مولانا از نمادهایی مانند یوسف و مه برای نشان دادن امید و تجلی نور در زندگی استفاده میکند و به اهمیت ارتباط با معشوق و نقش او در زندگی اشاره میکند. در نهایت، شاعر به توبه و خموشی اشاره میکند و بر اهمیت آگاهی در زندگی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
