

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۴
ناگهان اندر دویدم پیش وی
بانگ برزد مست عشق او که هی
هیچ میدانی چه خون ریز است او؟
چون توی را زهره کی بودهست کی؟
شکران در عشق او بگداختند
سربریده ناله کن مانند نی
پاک کن رگهای خود در عشق او
تا نبرد تیغ او پایت ز پی
بر گلستانش گدازان شو چو برف
تا برآرد صد بهار از ماه دی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شوق و عشق دیرینهاش به معشوق سخن میگوید و به شدت تحت تأثیر احساساتش قرار دارد. او به زیبایی و قدرت معشوق اشاره میکند و میگوید که عشق او بسیار سوزان و دردناک است. در این عشق، او از شنیدن نالههای عاشقانه سخن میگوید و تأکید میکند که عاشق باید خود را نسبت به این عشق تسلیم کند. شاعر از شمس تبریزی میخواهد تا به عمق وجودش نگاهی بیندازد و حقیقت وجودی او را ببیند، به گونهای که او دیگر وجود مستقل نداشته باشد و با عشق یکی شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
