

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳
مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب
ای باغ خوش خندان بیتو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبوب خود میگوید که او مهمان اوست و باید شب را در کنار او بگذراند. با توصیف زیباییهای محبوب، همچون چهرهاش که چون ماه شب چهارده میدرخشد و آرامش روحی که به دل مستان میبخشد، اعلام میکند که بدون او زندگی به زندان تبدیل میشود. شاعر در نهایت از محبوب درخواست میکند که او را در این شب خالی و پر معنوی رها نکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
