

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۱
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری
زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان
تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران
تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت
گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات عمیق عاشقانهاش میپردازد و از طریق نمادهایی مانند خاک، موی، و ابر، به توصیف حال و هوای خود میپردازد. او از عشق به معشوق سخن میگوید و از خودگذشتگیاش برای رسیدن به او را بیان میکند. عشق او به قدری عمیق است که حاضر است برای رسیدن به معشوق، همه چیز را رها کند و به دعا و خواهش از او میپردازد. شاعر به دنبال تصویری است که بتواند این احساسات را در لوح دلش ثبت کند تا دیگران نیز از زیبایی عشق بهرهمند شوند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
