

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۰
ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی
ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده
جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه
اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو
مانند آفتابش در کان زر کشیدی
کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را
از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف عشق و تاثیر آن بر جان انسانها میپردازد. او به محبوب میپردازد که جان و دل عاشق را با خود میکشد و از قید و بندهای دنیایی رها میسازد. شاعران به قدرت و زیبایی محبوب اشاره میکنند که عشقش انسان را به سوی خود جذب میکند و در عین حال زخمهایی بر دل عاشقان میزند. در این میان، موضوعهایی چون رحمت محبوب و تاثیرش بر عاشقان و ناتوانی دلها در برابر عشق نیز مطرح میشود. شاعر از درد و شوق عاشقانه سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که عشق حقیقی نیازمند احساس و درک عمیق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
