

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۲
ای ساقیی که آن می احمر گرفتهای
وی مطربی که آن غزل تر گرفتهای
ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند
تا تو نقاب از رخ عبهر گرفتهای
ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت
این چه قیامت است که از سر گرفتهای
ای خم خسروان که تو داروی هر غمی
رنجور نیستی تو چرا سر گرفتهای
جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف
وین هر دو پرده را ز میان برگرفتهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به میگساری و عشق اشاره میکند و عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند که وجود را متحول میکند، توصیف میکند. او ساقی و مطربی را میستاید که به واسطهٔ عشق به موجودی خاص تبدیل شده و زیباییهای او را جشن میگیرد. همچنین، شاعر به تعادل میان عالم و عالمگیر بودن عشق میپردازد و میگوید که عشق میتواند در عمق کفر و یقین وجود داشته باشد. سرانجام، با دعوت به عشق ورزیدن و از خودگذشتگی، تصاویری از عشق و زیبایی را ارائه میدهد که نشاندهندهٔ حال و هوای عاشقانه و عرفانی اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
