

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۱
ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی
مغز جهان توی تو و باقی همه حشیش
کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر
زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی
چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه
از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی
ای عقل فتنهای همه از رفتن تو بود
وآنگه گناه بر تن بیعقل مینهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل مولانا به جستجوی حقیقت و ارتباط با معشوق میپردازد. شاعر به توصیف وضع روحانی و عقلانی خود میپردازد و از تأثیرات جدایی از عقل و روشنایی میگوید. او جهان را به دو بخش تقسیم میکند: یکی دنیای جمود و دیگری دنیای آگاهی و فهم. مولانا بر این نکته تأکید میکند که عشق و معرفت، انسان را به خداوند نزدیک میکند و او را از حالت تیره و توهمات رها میسازد. در نهایت، شاعر به بیخود بودن و مستی روحبخش اشاره میکند و روشنایی روح را در بطن حیاتی میبیند که در پی حقیقت و عشق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
