

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۰
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
چون از خودی برون شد او آدمی نماند
او راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک
بستهست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این
چون آن او است خالق عالم به یک سری
بحری که کمترین شبه را گوهری کند
حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تمجید و وصف مقام والای انسانی اشاره دارد که ریشه در ذات الهی خود دارد. مولانا بر این باور است که انسان واقعی فراتر از جسم و ماده است و با شناخت عمیق از خود میتواند به حقیقت وجودی خویش پی ببرد. او با اشاره به خالق و عالم، تأکید میکند که تمامی موجودات در برابر عظمت او کوچک و حقیر هستند. در نهایت، شاعر دعوت میکند تا این نور الهی در تمامی جهات عالم تابیده و حیات را روشن کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
