

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۹
رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی
نادیده حکم کردن باشد غرامتی
پروانه چون نسوزد چون شمع او بود
چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی
آن مه اگر برآید در روز رستخیز
برخیزد از میان قیامت قیامتی
زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند
در خود همیبسوزد دارد علامتی
گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا
با غمزههای آتش او کو سلامتی
هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر
هر دم ز عشق او دل من با سمتی
