

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۸
سوگند خوردهای که از این پس جفا کنی
سوگند بشکنی و جفا را رها کنی
امروز دامن تو گرفتیم و میکشیم
تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
میخندد آن لبت صنما مژده میدهد
کاندیشه کردهای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست
آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک میطپیم
ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف دلتنگی و نداشتن معشوق میپردازد. او میگوید که معشوق سوگند خورده تا به جفا ادامه دهد، ولی شاعر امیدوار است که او زودتر به ایمان و وفا برگردد. شاعر احساس میکند که بدون وجود معشوق، زندگیاش نمیتواند معنا داشته باشد و همچون ماهی بدون آب در آستانه مرگ است. او همچنین به بیوفایی معشوق اشاره میکند و میگوید که در این بیوفایی است که درد و رنج به سراغ او میآید. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که به جای جفا و بیمحلی، بر روی محبت و وفا تمرکز کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
