

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
وآن حدیثِ چو شکر کز تو شنیدم همه شب
گرچه از شمع تو میسوخت چو پروانه دلم
گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب
شب به پیش رخ چون ماه تو چادر میبست
من چو مه چادر شب میبدریدم همه شب
جان ز ذوق تو چو گربه لب خود میلیسید
من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب
سینه چون خانهٔ زنبور پر از مشغله بود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. او به وصف لطف و محبتی میپردازد که در انتظار روی معشوق بوده و هر شب از شور و شوق آن پر شده است. دلش مانند پروانهای است که به دور شمع عشق میچرخد و به زیبایی چهره معشوق مینگرد. او شب را به شباهت به ماه میبیند که چادرش را به دور خود میپیچد، در حالی که از عشق به معشوق دست به کارهای کودکانه میزند. همچنین، شاعر اشاره میکند که دلش پر از مشغله و خواستهای عشق است و در این مسیر، به دنبال وصال معشوق میباشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
