

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۰
ساقی بیار باده سغراق ده منی
اندیشه را رها کن کاری است کردنی
ای نقد جان مگوی که ایام بیننا
گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگر
بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست
گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزلهست
در بیهشی است عیش و مقامات ایمنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ساقی میخواهد که شراب بیاورد و او را از اندیشههای مزاحم رها سازد. او به تشنگی دل عاشقان اشاره میکند و تأکید میکند که در بزم بیهشی، جانها آزاد و رقصاناند. شاعر از آفتاب جان میخواهد که تن را بسوزاند تا به نور واقعی دست یابند و از خشکسالی و غم عشق مینالند. او تأکید میکند که در این حال، بیفایده است که به کلام بیهوده ادامه دهند و منتظر فرارسیدن شمس تبریز است که راهگشای به حقیقت خواهد بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
