

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۱
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
کار او کند که دارد از کار آگهی
ای نای همچو بلبل نالان آن گلی
گردن مخار کز گل بیخار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد راز
گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است
آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم
دانم که هست قافله سالار آگهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به رابطهٔ نای و آواز و گلههای دل پرداخته است. شاعر با نای سخن میگوید و از اسرار و آگاهی مینالد. او نای را به بلبل تشبیه میکند که به دنبال گلی است بیخار و از نای میخواهد راز درونش را فاش نکند، زیرا این کار به هلاکت او میانجامد. شاعر احساس میکند که آگاهی او را از خود تهی کرده و نای از درد و غم زندگی میگوید. در انتها، او به یاد یارانی میافتد که از او دور شدهاند و از ناچاری در دل خود به گلهای مینالد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
