

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۸
ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
چند مرا بفریبی هر چه کنی میزیبی
چند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنی
افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا
تا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین
هر کی بخندد بود او در حجب ستاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به غم و درد ناشی از عشق و فشاری که از سوی محبوب متحمل میشود، اشاره میکند. او از سادگی و بیخبری خود سخن میگوید و از تلاش برای رهایی از این زحمت، که به نظرش به بینتیجهای منتهی میشود. در عین حال، شاعر تأکید میکند که کسی که در عاطفه و عشق حزین است، در عین گنجینهای ارزشمند نهفته است، و نکتهای کلیدی این است که آنچه از عشق حاصلی ندارد، او را به تنگنا میکشاند. او از مخاطب میخواهد تا به جای ناز و ادا، گشایش در دل بسازد و بپذیرد که عشق واقعی نیاز به عمق و صبر دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
