

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹
آه که دلم برد غمزههای نگاری
شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه
درد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشکهاست روانه
خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند
تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش
تا که نماند حزین و غوره فشاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و غم ناشی از آن اشاره میکند و از تأثیرات عمیق این احساسات بر دل انسان سخن میگوید. او از زیبایی و لطافت محبوب صحبت میکند و اشکها و نیازهایش را به عنوان پاسخ به این عشق بیان میکند. شاعر به نمادهایی چون شب قدر و ستاره اشاره دارد تا نشان دهد که در غم و اندوه، امیدی برای نجات وجود دارد. همچنین، او به نسبت میان عشق و عقل میپردازد و تأکید میکند که بیخوابی و بیقراری در عشق، سرنوشت هر عاشق است. در نهایت، او خواهان وصالی عمیق با محبوبش است و به ارزش عشق و دوستی در جهان اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
