

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰
سلمک الله نیست مثل تو یاری
نیست نکوتر ز بندگی تو کاری
ای دل گفتی که یار غار منست او
هیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبد
بر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادست
گرچه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذارد
سرکه فروشندهای و غوره فشاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش و محبت به یاری میپردازد که او را برتر از همه یاران میداند و بر این باور است که عشق واقعی فراتر از هر وصفی است. او از شوق و عشق به یار، در مقام یک عاشق دلداده، به مسائلی همچون گذر زمان و دنیا و ناپایداری آن اشاره میکند. در این میان، شاعر به توصیف حالات و نشانههای عشق میپردازد و به تصویر کشیدن تمایز بین عاشق و معشوق و نعمتهای عشق و شوق میپردازد. او به این نکته میرسد که عشق بر تمامی مشکلات و موانع غلبه میکند و انسانها را به روح و معنویتی بالاتر میرساند. در نهایت، او به تجربه و احساس درونی خود اشاره میکند و به سفر به دنیای یاران و دور دستها دارن دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
