

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲
از پگه ای یار زان عقار سمایی
ده به کف ما که نور دیده مایی
زانک وظیفهست هر سحر ز کف تو
دور بگردان که آفتاب لقایی
هم به منش ده مها مده به دگر کس
عهد و وفا کن که شهریار وفایی
در تتق گردها لطیف هلالی
وز جهت دردها لطیف دوایی
دور بگردان که دور عشق تو آمد
خلق کجااند و تو غریب کجایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به وصف حال و هوای عاشقی و ارتباط با معشوق میپردازد. شاعر از یار درخواست میکند که نور دیدگانش را به او بدهد و با اشاره به عهد و وفا، عشق را ستایش میکند. او به زیبایی و لطافت معشوق اشاره میکند و اینکه محبت او دارویی برای دردهای بندگان است. شاعر از معشوق میخواهد تا با خوشحالی و لبخندش زندگی را روشن کند و از آسمان و زمین خواستهای دارد که به سوی رهایی و وصال برود. در نهایت، شاعر از عشق و شوق به معشوق میگوید و دعوت به بازیهای شادی و رهایی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
