

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۴
گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی
گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی
گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی
بشر به پای دویده ملک به پر بپریده
به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی
چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند
تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی
مثال لذت مستی میان چشم نشستی
طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به تضادهای وجودی انسان و دردها و لذتهای زندگی اشاره میکند. او از تغییرات حالات انسانی سخن میگوید که گاهی در شادی و جمال غرق میشود و گاهی در هجر و سختی. دعا میکند که آدمی به اعماق وجود خود سفر کند و به حقیقت وجودی خویش پی ببرد، این در حالی است که هوسها و دغدغهها او را آزار میدهند. در نهایت، او تأکید میکند که عشق و حقیقت در دل انسان نهفته است و باید بر خلوص درون و عشق دست یازید. مولانا همچنین از شور و دلی پرشور سخن میگوید که نیاز به بیداری و آگاهی دارد تا به آرامش و درک صحیح از زندگی برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
