

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۳
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی
شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت
سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی
که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست
همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی
چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم
چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی
برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم
چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق الهی و حالاتی که در این عشق تجربه میکند سخن میگوید. او از گذر از حدود خویش و تلاش برای درک حال خود در مسیری پر از جنون و عشق میگوید. با تجزیه و تحلیل عواطفش، به شکست صبر و شور و شوقی که او را در میاباند میپردازد. همچنین به درون سفر کرده و لحظات حیرتانگیز و تحولی که در این سفر به دست آورده را توصیف میکند. در پایان، شاعر با اشاره به زیبایی شمس، پیوند خود را با او به عنوان یک قهرمان روحانی و الهی تحکیم میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
