

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۸
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
زمین خشک لبم من ببار آب کرم
زمین ز آب تو یابد گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشتهای
ز توست حامله و حمل او تو میدانی
ز توست حامله هر ذرهای به سر دگر
به درد حامله را مدتی بپیچانی
چههاست در شکم این جهان پیچاپیچ
کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان رابطه بین انسان و الهی، زمین و آسمان میپردازد. او خود را چون زمین و خدا را چون آسمان میبیند، که با وجود حیات و نشو و نمایی که در دل اوست، در حیرانی به سر میبرد. زمین را به خشکی لب خود تشبیه میکند و از بارش رحمت الهی به گل و گلستان تبدیل میشود. شاعر اشاره میکند که هر ذره از هستی حامله است و در دل خود نشانههایی از وجود الهی را دارد. این جهان پیچیده در نهایت به اتحاد و نور الهی میرسد که فراتر از ظواهر مادّی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
