

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۹
ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
درون غمزه مستش هزار بوالعجبی
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون چو مست و خرابم صلای بیادبی
مُسَبِّب سبب این جا در سبب بربست
تو آن ببین که سبب میکُشد ز بیسببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویش
به خشم گفت چه گم کردهای؟ چه میطلبی؟
شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب
أَتَیتُ أَطْلُبُ في حَیِّکُم مَقام أَبي
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به زیبایی و جذبهٔ یک عربی اشاره میکند که عقل و دلش را ربوده است و او را در حالت نشئگی و مستی قرار داده. در پی این جذبه، شاعر به دلدادگی و محبتش اعتراف میکند و از عقل خود غافل شده است. او در کوی محبوب به جستجوی یار میپردازد و از ربوده شدن دلش شکایت میکند. شاعر در این حالت، نشان میدهد که عشق و شیدایی بالاتر و ارزشمندتر از هر نسب و خویشی است. در انتها، او به شمس تبریزی، به عنوان منبع الهام و سعادتش، اشاره میکند و تاکید میورزد که این عشق او را از همه گمنامیها و نامها آزاد کرده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
