

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۸
ز بامداد درآورد دلبرم جامی
به ناشتاب چشانید خام را خامی
نه بادهاش ز عصیر و نه جام او ز زجاج
نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی
به باد باده مرا داد همچو که بر باد
به آب گرم مرا کرد یار اکرامی
بسی نمودم سالوس و او مرا میگفت
مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی
طریق ناز گرفتم که نی برو امروز
ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از بامداد آغاز میکند و به توصیف لحظهای میپردازد که محبوبش با جامی خاص به سراغ او میآید. این جام نه از شراب معمولی، بلکه نوعی از بادهای دیگر با لطافت و نهایت عشق است که او را در حال مستی و غنا قرار میدهد. شاعر با اشاره به دشواریهای دسترسی به چنین «شرابی» و عشق چالشبرانگیز، از حال و هوای خود میگوید و در عین حال به زیبایی و قدرت محبوبش تاکید میکند. در نهایت، او از این حال فروکش کرده و به فکر جامی دیگر میافتد، به گونهای که به نظر میرسد تنها در دنیای عشق و مستی میتواند به آرامش برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
