

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۷
اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری
گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی
وگر بهار نوی مذهب خزان گیری
چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی
چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری
خدای داد دو دستت که دامن من گیر
بداد عقل که تا راه آسمان گیری
که عقل جنس فرشتهست سوی او پوید
ببینیش چو به کف آینه نهان گیری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و حال و هوای عاشقانه میپردازد و ارتباط عمیق با معشوق را بررسی میکند. او از عاشقان میخواهد که از دنیای مادی فاصله بگیرند و به جستجوی معنویات بروند. مانند آفتاب یا بهار، عاشق باید به طرف نور و زندگی برود و از محافل خاکی فرار کند. همچنین شاعر به اهمیت عقل و درک عمیقتر اشاره دارد و میگوید که با آگاهی و هدایت عقل، میتوان به آسمانها رسید. در انتها، به ضرورت سکوت و تحمل در جستجوی عشق و حقیقت اشاره میکند، تا در نهایت به دریا و عمق وجود خود برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
