

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۶۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۵
شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
سبک به دامن پیراهنش زدم من دست
ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من
چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش
اگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور
از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف زیبایی و جذبهٔ معشوق میپردازد و خود را در شگفتی از او تصویر میکند. او با اشاره به یوسف و زیباییاش، حسرت و عطش عشق را در دل دارد و به تأثیر عمیق زیبایی معشوق بر روح و چشم خود میبالد. شاعر به طور خاص به بینظیری زیبایی معشوق اشاره میکند که در دنیا نظیر ندارد و در پایان، از قدرت کلام او یاد میکند که فراتر از عقل و اندیشه، روح را جلا میبخشد و انسان را از حالت عادی خارج میکند. در این غزل، عشق و زیبایی بهگونهای متعالی و عمیق توصیف شدهاند که گویی زندگی و حیات را دوباره میآفرینند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
