

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۴
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
عجب به خواب چه دیدهست دوش این دل من
که هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضا
همیرسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی
که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی
گریز نیست وگر هست کو مرا پایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساساتی عمیق و پرشور صحبت میکند. دلش در بامداد به سودای عشق و شور و حال میپرد و از خود میپرسد که این دل چه چیز را در خواب دیده که اکنون چنین آشفتهاست. او در تلاشی برای درک این احساسات، به موکلان قضا و تقدیر اشاره میکند که پیوسته به دلش هجوم میآورند و او را در حیرت قرار میدهند. شاعر به تلاطم زندگی، مانند سیلی که از کوه سرازیر میشود، اشاره دارد و به ناتوانی انسان در مواجهه با قضا و قدر و قدرت عشق تأکید میکند. او بر این باور است که عشق در زمان موجود است و نه وعدهای برای آینده دارد و نه وعدهای برای گذشته.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
