

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
مجاز بود چنین نامها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویشست
زیان و سود کم و بیش کار بازاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به دعوت از فردی میپردازد که با وجود ظواهر و آداب خاص، به دنبال حقیقت و حال انسانی خود باشد. شاعر به او میگوید که برای تجربهی زندگی و فهم عمیقتر، باید از قید و بندهای ظاهری رها شود و به خرابات بیاید، جایی که میتواند به حقیقت وجودش نزدیکتر شود. او به تفاوت میان درویشان و بازاریان اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که سماع و نوشیدن شراب نباید محدود به نام و رسم خاص باشد، بلکه باید تجربهای از آزادی و حقیقت باشد. در نهایت، شاعر از او میپرسد که چرا خود را به درد و رنج میبندد در حالی که میتواند زندگی را بدون زحمت و با شادی تجربه کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
