

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۹
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد
کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو
نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش
که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی
که میرسید به گوش از هواش هیهایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به تجدید میهمانی در محضر معشوق و مولای خود اشاره میکند. او به توصیف عوالم عاشقانه و جذبیتهای نهفته در عشق میپردازد و نشان میدهد که هیچ عقل و دانشی نمیتواند به عمق این محبت و ارتباط برسد. مولانا به رمز و رازهای عشق و قدرت آن اشاره کرده و میگوید که این عشق به قدری عمیق است که حتی عقل را متحیر میسازد. او همچنین بر اهمیت وجود معشوق و عشق ایستاده تأکید کرده و میگوید که بیوجود این عشق، زندگی بیمعناست. در نهایت، شاعر بر حجاب ناپیدای عشق تأکید میکند و متذکر میشود که حقیقت عشق فراتر از فهم عقل است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
