

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۸
ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
گرسنه آمد و با نان همیکند بینی
ز آفتاب گرفتهست خشم گازر نیز
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همیخواند
نمیروی و قراضه ز خاک میچینی
قراضههاست ز حسن ازل در این خوبان
در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضهها ز بتان
به آب و گل بنماید که آن نهای اینی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به بیان کشمکش روحانی و احساسی انسان میپردازد. او از خشم و کینهای میگوید که در مواجهه با ناآگاهی و جهل به وجود میآید. شاعر انسان را به جستجوی زیبایی واقعی و دوری از زودگذران و ظاهری دعوت میکند، تا به معدن زر درون خود برسد. همچنین، او بر این نکته تأکید میکند که انسان باید از لجاجت و انحصارطلبی دست بردارد و به سوی سعادت خود حرکت کند. از طریق آگاهی و رشد معنوی، میتوان به عمق حیات و سعادت واقعی دست یافت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
