

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸
خوابم ببستهای بگشا ای قمر نقاب
تا سجدههای شکر کند پیشت آفتاب
دامان تو گرفتم و دستم بتافتی
هین دست درکشیدم روی از وفا متاب
گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو
دیو او بود که مینکند سوی تو شتاب
یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز
چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب
از خاک بیشتر دل و جانهای آتشین
مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و yearning به محبوب پرداخته است. او از قمر میخواهد که نقاب خود را بردارد تا آفتاب عشق را شکر کند. وی به درگاه معبود خود دعا میکند و از مشتاقی برای نزدیک شدن به او سخن میگوید. شاعر در تصویر سازیهای خیالانگیز، تشنگی دل و جان را برای دستیابی به عشق و رحمت الهی نشان میدهد و در نهایت با تصاویری از باران و عشق گنجی که از خرابیها برمیخیزد، به امید ظهور عشق و بارش رحمت اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
