

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
کاندر خرابه دل من آید آفتاب
از پای درفتادهام از شرم این کرم
کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب
بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی
گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب
از نور آن نقاب چو سوزید عالمی
یا رب چگونه باشد آن شاه بیحجاب
بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم
واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأثیر عمیق عشق بر دل انسان اشاره میکند که باعث میشود او در خرابهای از دل، نور و روشنی را تجربه کند. عشق همچون یک کرم نیکوکار او را از زمین میکشد و دعاهایش مستجاب میشود. او درگیر زیبایی چهره معشوق است که در عین حال، خود را نیز در نقاب مشاهده میکند. عشق او را لطمه میزند و مانند عقابی او را میبلعد، اما این وضعیت او را به عمیقترین معانی وجودی و تجربیات روحانی رهنمون میسازد. شاعر با اشاره به انبیا، بر اهمیت تحمل بلاها و اعتماد به عشق و خالق تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
