

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۳
بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
بیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که گلستان ثنات میگوید
بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بیقدمت
نمیرود ز رخ هیچ خستهای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بیتو
نمیرود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست
که دیدهها همه گریان و تو در این گردی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت و ندای معشوق میپردازد و از او میخواهد تا بیاید و با حضورش زندگی و امید را به ارمغان بیاورد. او بیان میکند که حضور محبوب مانند آب حیات است و برای دلهای خسته و بیمار شفا و آرامش به همراه خواهد داشت. شاعر همچنین به تیرهگویی و غمهای بیپایان در غیاب محبوب اشاره میکند و بر اهمیت آمدن او و نقش او در بهبود حال انسانها تأکید میکند. در نهایت، او از محبوب میخواهد که بیاموزد و هدایت کند، زیرا او در مقام رهبری و معرفت منحصر به فرد است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
