

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۸۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴
به جان تو که بگویی وطن کجا داری
که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز
که ساقی می گلگون و رشک گلزاری
سماع باره نبودم تو از رهم بردی
به مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شدهست
به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن
ز باد هم چه ربودی که میکند زاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجلیات الهی و آثار شگفتانگیز عشق و آگاهی اشاره میکند و از قدرت آن برای تغییر و تحول در جهان سخن میگوید. او با استفاده از تصاویری طبیعی مانند درختان، کوهها و دریاها، به توصیف کارها و اثرات این عشق بر موجودات و عناصر مختلف میپردازد. همچنین به چالشهایی که عقل بشری در برابر هشیاری و عشق الهی دارد، اشاره میکند و از موانع در مسیر بیداری و رهایی از غم سخن میگوید. در نهایت، شاعر خود را در فرآیند جستجوی حقیقت و آگاهی مییابد که به پیوستگی با عشق الهی منتهی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
