

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹
به اهل پرده اسرارها ببر خبری
که پردههای شما بردرید از قمری
نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات
برای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفت
که در چهاید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی میگفت
به نالههای پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک میرفت
به گوشهای سراپردههاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت او
به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
