

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲
هزار جان مقدس فدای سلطانی
که دست کفر برو برنبست پالانی
ببرد او به سلامت میان چندین باد
به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی
نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری
ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی
کی برشکافت زره بر تن چنین کافر
به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی
برای قاعده نی غم به پیش تابوتش
دریده صورت خیرات او گریبانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به ستایش فردی میپردازد که در برابر ظلم و کفر ایستادگی کرده و جانهای فراوانی را فدای حق و ایمان کرده است. شاعر بیان میکند که چنین شخصیتی در میان چالشها و تاریکیها، نماد روشنایی و ایمان است. او به شهامت و قدرت سلیمان در مواجهه با دشمنان اشاره دارد و بر اهمیت پیشکشهای معنوی و مادی در مسیر جستجوی حقیقت تاکید میکند. در نهایت، مرگ و آغوش دوستی را به هم پیوند میدهد و اهمیت عشق و درک عمیق از زندگی را خاطرنشان میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
