

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۷
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بیطاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آوردهای به تحفه مرا
بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود میبروی
بگو بگو که چرا دیر دیر میآیی
نفس نفس زدهام نالهها ز فرقت تو
زمان زمان شدهام بیرخ تو سودایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با حالتی پر از غم و شیدایی به معشوقش میگوید که چقدر دلتنگ او شده و از تنهایی رنج میبرد. او از معشوق میخواهد که زودتر برگردد و به او بپیوندد، زیرا انتظار و جدایی او را به شدت آزار میدهد. دلتنگی و اشتیاق او به معشوق به حدی است که در هر دم جانش به لب رسیده و از او میخواهد که بیشتر در کنار او بماند و از دوری دست بردارد. شاعر همچنین به خطرات و عواقب جدایی اشاره میکند و از معشوق میخواهد که از رفتن زود هنگام و ایجاد رنج و رسوایی بپرهیزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
