

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۸
ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
هزار کوزه زرین به جای آن بدهم
مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه
چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برساز
ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق
به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و حالتی مست از آن میپردازد. او از دلخوشیهای عشق سخن میگوید و به معشوق میخواهد که در مجلسی دیگر حاضر شود و به این زندگی ناپایدار دل نبندد. با اشاره به آب حیات و ارزش معشوق، بیان میکند که در این دنیا هیچ چیز نمیتواند جایگزین عشق او شود. او همچنین از زیبایی و خوشیهای عشق میگوید و به دوستی و رفاقت دعوت میکند. در پایان، شاعر بر اهمیت سکوت و درونیتر شدن در مواجهه با زیباییهای زندگی تأکید دارد و بر لزوم توجه به سیر و سلوک معنوی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
