

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۱
کسی که باده خورد بامداد زین ساقی
خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی
به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب
چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی
بیا حیات همه ساقیان بپیما زود
شراب لعل خدایی خاص رواقی
هزار جام پر از زهر داده بود فراق
رسید معدن تریاق و کرد تریاقی
بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان
بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حال و هوای مستی و شادمانی میپردازد. او از بادهای میگوید که شادی و سعادت را به ارمغان میآورد و به دعوت از ساقیان و نوشیدن شراب خداوندی میپردازد. در این حال، شاعر به غم فراق و دلتنگی نیز اشاره میکند و از تاثیر آن بر دلش سخن میگوید. او از زیباییهایی در آینه یاد میکند و زندگی را تدارک میبیند تا به شادی و خوشی بپردازد. شعر نمایشگر تضاد بین غم و شادی، و بازی زندگی است که در آن تلاش میشود به طور مداوم به سراغ عیش و خوشی رفت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
