

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۰۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۲
برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ میندانستم
چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با بیان حالتی عرفانی از رهایی از خود و هستی حرف میزند. او به تجربهای ناگهانی از وجود در عدم اشاره میکند و شادی و سبکی را که از عشق الهی به دست آورده توصیف میکند. شاعر به میهمان ناخواندهای که در دلش، عشق شمس تبریز را احساس کرده، اشاره میکند و از درماندگی وجودی خود رهایی مییابد. او با یادآوری این عشق، به نیکیهای آن و حقایق زندگی پی میبرد و به دیگران توصیه میکند که از این عشق بهرهبرداری کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
