

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶
فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بینشان همیداری
بدان نشان که به هر شب چو ماه میتابی
ز ابر دل قطرات حیات میباری
چه قطرههاست که از حرف عشق میبارد
ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینهها چو بلبل مست
ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق
چو چنگ بیخبرم از نوا و از زاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای دل عاشقانه و جستجوی محبت میپردازد. او از معشوقش میخواهد که شراب جان را به او برساند و با نمادهای طبیعی به توصیف حالت عاشقانهاش میپردازد. عشق را چون بارانی میداند که از دلش میبارد و او را تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر در بین خار و گل به مقام بلبل میرسد که در سینهاش نغمههای عشق را میسازد. او احساس میکند که حتی در جمع هم غریب است و تنها شمعی است که تمام زیباییهایش به خاطر معشوقش، شمس، وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
